لغت نامه دهخدا
نهاری پز. [ ن َ پ َ ] ( نف مرکب )آنکه طعام پزد برای فروختن. ( آنندراج ):
شیرین شکرفروش ما را بنگر
لیلی نهاری پز ما را دریاب.اشرف ( از آنندراج ).
نهاری پز. [ ن َ پ َ ] ( نف مرکب )آنکه طعام پزد برای فروختن. ( آنندراج ):
شیرین شکرفروش ما را بنگر
لیلی نهاری پز ما را دریاب.اشرف ( از آنندراج ).
(صفت ) آنکه طعام برای نهار پزد و فروشد: (( شیرین شکر فروش ما مرا بنگر لیلی نهای پز ما را دریاب. ) )
💡 کامروز بطعنه با رخت می گوید پیش از من و تو لیل و نهاری بودست
💡 در قدرت او بین تو که در لیل و نهاری از خار، گل تازه و از نی شکر آورد
💡 گفتمش: از هجر تو گشت نهارم چو لیل گفت: ازین پیش بود لیل و نهاری دگر
💡 هر دعوتی که در همه آفاق پخته اند هر کس که می خورد ز نهاری و شام ماست
💡 جز زلف و رخت دل نکشد لیل و نهارم فرخ تر ازینم نه نهاری و نه لیلی است
💡 برگرد بناگوش چو عاجش خط مشکین چون دای رخ کز شب بکشی گرد نهاری