نفس کش کردن

لغت نامه دهخدا

نفس کش کردن. [ ن َ ف َ ک ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) با پف چراغ را خاموش کردن. با دمیدن و فوت کردن چراغ را کشتن. خاموش کردن:
جنون بس است پریشانی دماغ مرا
به حرف سرد نفس کش مکن چراغ مرا.ملاسالک ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

با پف چراغ را خاموش کردن. با دمیدن و فوت کردن چراغ را کشتن. خاموش کردن.

جمله سازی با نفس کش کردن

💡 وان نفس کش ببرد عرق حیات تیغ ان اجل الله لآت

💡 با چنان رحمت که دارد شاه هش بی‌ضرورت چون بگوید نفس کش

💡 سرو را کلک من است آن بلبل مشکین نفس کش به اوصاف تو ریزد هر دم از منقار گل

💡 گر کفر بود کشتن نفسی، به حقیقت ما نفس کشان کافر کافور پرستیم

💡 که تا نظر کنی از دست هم کشند زمام که تا نفس کشی از شست هم برند مهار

💡 آنجاکه فرصت من وما تیر جسته است ترسم نفس کشی و ندانی کمان کیست

سن سون یعنی چه؟
سن سون یعنی چه؟
کیری یعنی چه؟
کیری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز