لغت نامه دهخدا
نفرین گفتن. [ن َ / ن ِ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) نفرین کردن:
همه شب بر این غصه تا بامداد
سقط گفت و نفرین و دشنام داد.سعدی.
نفرین گفتن. [ن َ / ن ِ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) نفرین کردن:
همه شب بر این غصه تا بامداد
سقط گفت و نفرین و دشنام داد.سعدی.
نفرین کردن
💡 توگه اینوماکی کاربر سخن نفرین ده است و به همین دلیل با گفتن ترکیبات غذاها خود را محدود میکند که خسارتی به جا نگذارد.