میانه گیر
لغت نامه دهخدا
میانه گیر. [ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) آنکه حد وسط اختیار کند و از دو طرف افراط و تفریط برکنار ماند. ( یادداشت مؤلف ). آن که میانه دو چیز متضاد را می گیرد و نه مایل به این می شود و نه به آن. ( ناظم الاطباء ). آنکه از افراط و تفریط دور باشد. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). میانه رو. معتدل. مقتصد. و رجوع به میانه رو شود.
فرهنگ فارسی
آنکه حد وسط اختیار کند و از دو طرف افراط و تفریط بر کنار ماند.
جمله سازی با میانه گیر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود من این میانه شدم کشته این چه کاری بود
💡 چو گردانست گردون از میانه کناری گیر و خوش میکن تماشا
💡 تو از میانه میدان کناره گیر که اینجا جز آنکه در خم چوگان او چو گوست نگنجد
💡 سه تن بازمانده به راه خود ادامه میدهند. دیاز آسیبدیده از ادامهی راه باز میماند. هندریک و اتوی مسیر را ادامه میدهند، در میانهی راه گرگها به این دو میتازند، هندریک در هنگام فرار به رودی خروشان میافتد و در کشاکش با رود پایش در زیر آب در جایی گیر میکند، اتوی نمیتواند وی را بیرون بکِشد و هندریک در آب خفه میشود.