لغت نامه دهخدا
مرثیت گو. [ م َ ی َ ] ( نف مرکب ) که اشعار مرثیه گوید. که در عزای مرده شعر سراید و صفات و محامد او برشمارد. مرده ستا:
سلامت نزد ما دور از شما مُرد
دریغا مرثیت گوئی ندارد.خاقانی.
مرثیت گو. [ م َ ی َ ] ( نف مرکب ) که اشعار مرثیه گوید. که در عزای مرده شعر سراید و صفات و محامد او برشمارد. مرده ستا:
سلامت نزد ما دور از شما مُرد
دریغا مرثیت گوئی ندارد.خاقانی.
که اشعار مرثیه گوید
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر برون کند از هر فصول فصلی امید همین که بشنود این مرثیت برآرد جان
💡 هوای او به دل اندر غم آورد، گویی ز طبع خسته یکی پر ملال مرثیت است
💡 نه مرا از خود و نه نیز شما را شرمست که زمن مرثیت صدر جهان بنیوشید
💡 باد این زبان بریده که گویدت مرثیت تا من کنم ز مرثیه هم مدح و آفرین
💡 پدرا رفتی و من از پسِ تو مرثیت گویم، خاکم به دهن !
💡 چگونه مرثیت گویم شهی را که مثلش زیر چرخ آسمان نیست