لعل فشان

لغت نامه دهخدا

لعل فشان. [ ل َ ف َ /ف ِ ] ( نف مرکب ) فشاننده و پاشنده لعل:
پای سهیل از سر نطع ادیم
لعل فشان بر سر در یتیم.نظامی. || از صفات ساقی است. ( آنندراج ). ساقی باده ریز:
لعل فشان ساقی زرین کمر
گشته چو خورشید فلک لعل گر.میرخسرو ( از آنندراج ).|| شیرین زبان.

فرهنگ عمید

۱. آن که لعل بیفشاند.
۲. [مجاز] آن که بادۀ لعل فام در ساغر بریزد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱- آنکه لعل و جواهر دیگر افشاند: پای سهیل از سر نطع ادیم لعل فشان بر سر در یتیم. ( نظامی لغ. ) ۲- باده ریز: لعل فشان ساقی زرین کمر گشته چو خورشید فلک لعل گر. ( امیر خسرو آنند. لغ. )

جمله سازی با لعل فشان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از در دندان تو در خنده گوهر فشان لعل تو دایم چو خاتم از نگین آراسته

💡 از بال و پر فشانی گستاخ طوطیان لعل لب ترا شکرستان به گرد رفت