غریو کردن
مترادفها
فریاد زدن، نعره کشیدن، غریدن
متضادها
نجوا کردن، پچپچ کردن، آرام بودن
لغت نامه دهخدا
غریو کردن. [ غ ِ وْ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بانگ و فریاد برآوردن. غریو برزدن.غریو برکشیدن. غریو داشتن. رجوع به غریو شود: بچه را به صحرا انداختم، به سوی مادر بدوید و غریو کردند و هر دو برفتند سوی دشت. ( تاریخ بیهقی ).
جملگی نقش دیو میکردند
پس ز بیمش غریو میکردند.سنائی.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) بانگ و فریاد بر آوردن.
جمله سازی با غریو کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کمر خوانی کوه کردن چو دیو همان چون ددان بر کشیدن غریو