لغت نامه دهخدا
عنبرغبار. [ عَم ْ ب َ غ ُ ] ( ص مرکب ) باصفا و خوشبوی چنانکه غبار آن بوی عنبر دهد، و صفت هوا باشد:
آسمان دیباسلب گشت و هوا عنبرغبار
گلستان زرین درخت و آدمی سیمین مکان.فرخی.
عنبرغبار. [ عَم ْ ب َ غ ُ ] ( ص مرکب ) باصفا و خوشبوی چنانکه غبار آن بوی عنبر دهد، و صفت هوا باشد:
آسمان دیباسلب گشت و هوا عنبرغبار
گلستان زرین درخت و آدمی سیمین مکان.فرخی.
با صفا و خوشبوی چنانکه غبار آن بوی عنبر دهد و صفت هوا باشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز غایت خوشی اندر دماغ اهل هدی غبار موکب او چون عبیر و عنبر شد
💡 اسیر تست دل ور خاک گردد غبار طره عنبر فشانست
💡 به این عنوان غبار خط اگر برخیزد ازرویش به زیر خاک ماند دام زلف عنبرین بویش
💡 در کفش از غبار اشهب او مشگ دارد بنفشه عنبر گل