لغت نامه دهخدا
شاه یک اسبه. [ هَِ ی َ / ی ِ اَ ب َ / ب ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از خورشید جهانگرد باشد. ( برهان قاطع ).
شاه یک اسبه. [ هَِ ی َ / ی ِ اَ ب َ / ب ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از خورشید جهانگرد باشد. ( برهان قاطع ).
کنایه از خورشید جهانگرد باشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نیک بنگر تا کنون بیطاعت و فرمان شاه یک مخالف کیست در گیتی و یک قلعه کجاست
💡 بیامد دمان تا به بالین شاه یکی نیزه بر کف چو ماری سیاه
💡 محمود شاه یک اندیس مصالح ساختمانی است که در حوالی شهر راشه استان اصفهان قرار دارد و مادهٔ معدنی موجود در آن، سنگ تزئینی است.
💡 شاه یک ربع در آنجا میایستد و سپس دست در دست ون اسن از میان جایگاه مخصوص به سوی سن اوپرا میرود.
💡 نهانی هر دو تن در کنج رفتند ز بیم شاه یک ساعت نخفتند
💡 دیدیم شعرِ دلکش حافظ به مدحِ شاه یک بیت از این قصیده بِه از صد رساله بود