لغت نامه دهخدا
سر و بند. [ س َ رُ ب َ ] ( اِ مرکب،از اتباع ) عهد و عصر. در محاوره گویند که فلان کار در سر و بند فلان پادشاه واقع شد. ( غیاث ) ( آنندراج ).
سر و بند. [ س َ رُ ب َ ] ( اِ مرکب،از اتباع ) عهد و عصر. در محاوره گویند که فلان کار در سر و بند فلان پادشاه واقع شد. ( غیاث ) ( آنندراج ).
عهد، زمان، وقت، هنگام.
عهد و عصر. در محاوره گویند که فلان کار در سرو بند فلان پادشاه واقع شد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پای در بند به فانوس و به گردن زنجیر زانکه دیوانه آن سرو سمن بر شد شمع
💡 که شاید رباید مه زاد را به بند آورد سرو آزاد را