لغت نامه دهخدا
زمین جسته. [ زَ ج ُ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) بمعنی زمین پیمای است که مساح و مسافر باشد. ( برهان ). کنایه از مسافر و سیاح. ( انجمن آرا ). مساح. سیاح. مسافر. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زمین پیمای شود.
زمین جسته. [ زَ ج ُ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) بمعنی زمین پیمای است که مساح و مسافر باشد. ( برهان ). کنایه از مسافر و سیاح. ( انجمن آرا ). مساح. سیاح. مسافر. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زمین پیمای شود.
مساح و سیاح و مسافر کنایه از مسافر و سیاح.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میزبان چون حس صریر دربیافت فرزین وار بر اثر من بشتافت، من چون صید دام گسسته و مرغ از قفس جسته همه همت دویدن وهمه نهمت پریدن مصروف داشتم چون میزبان بسیار گوی بتک و پوی مرا درنیافت عنان طلب برتافت ومن بادوار بساط زمین می رفتم و با خود این بیت میگفتم: