( زبان آوری ) زبان آوری. [ زَ وَ ] ( حامص مرکب ) فصاحت و بلاغت. ( ناظم الاطباء ). سخن گویی. زبان دانی. چیره دستی در سخن. زبان گویا داشتن. درسخن توانا بودن. منطق قوی داشتن. شیرین سخن بودن. لَسَن. ( صراح ). بیان. ( منتهی الارب ). تَبَلتُع. طلاقت. عارِضَة. فَصاحَت. قَضاء. ( منتهی الارب ):
چو بشنید شاه آن زبان آوری
زبون شد زبانش در آن داوری.نظامی.نیوشندگان را در آن داوری
غلط شد زبان زبان آوری.نظامی.مرا خود چه باشد زبان آوری
که گفته است شاه سخن عنصری.سعدی. || زبان بازی: و گر جاهلی به زبان آوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست. ( گلستان سعدی ).
که مجرم بزرق و زبان آوری
ز جرمی که دارد نگردد بری.سعدی ( بوستان ).تا چند همچو شمع زبان آوری کنی
پروانه مراد رسید ای محب خموش.حافظ.رجوع به زبان آور شود.
( زبان آوری ) ۱. خوش صحبتی، شیرین سخن بودن، نیکوبیانی.
۲. [قدیمی] گستاخی، زبان درازی.
۳. [قدیمی] سخنوری: هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی / چه حاجت است که گوید شِکر که شیرینم (سعدی۲: ۵۱۵ ).
( زبان آوری ) ۱ - نیکو بیانی خوش صحبتی. ۲ - شاعری سخنوری.
فصاحت و بلاغت زبان گویا داشتن زبان بازی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در زبان آوری خانه ما حرفی نیست نه چو طوطی سخن از آینه آموخته است
💡 چو شمع هر که زبان آوری کند دعوی بگاه مدح تو یابند عاجز لگنش
💡 اگر ساکت ماند، گویند لال است و اگر زبان آوری کند، گویند پرگوست.
💡 تو همچو شمع زبان آوری از آن گردون فتاده است بپای تو اندرون چو لگن
💡 گفت که هان بس کن از این خودسری ترک کن این لاف و زبان آوری
💡 چو بر پهلوی جان سپردن بخفت زبان آوری در سرش رفت و گفت