لغت نامه دهخدا
رعشه افتادن. [ رَ ش َ / ش ِ اُ دَ ] ( مص مرکب ) لرزه دست دادن. لرزش دست دادن. لرزه عارض شدن. لرزه افتادن بر:
همچنان غافل از مرگم گرچه از موی سفید
دررگ جان رعشه چون شمع سحر افتاده است.صائب ( از آنندراج ).
رعشه افتادن. [ رَ ش َ / ش ِ اُ دَ ] ( مص مرکب ) لرزه دست دادن. لرزش دست دادن. لرزه عارض شدن. لرزه افتادن بر:
همچنان غافل از مرگم گرچه از موی سفید
دررگ جان رعشه چون شمع سحر افتاده است.صائب ( از آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جنبش دندان، خبر ز افتادن دندان دهد رعشه پیری بر اندامت، نشان رحلت است