لغت نامه دهخدا
رسن ور. [ رَ س َ وَ ] ( ص مرکب ) دارای رسن:
ای کعبه جهان گرد ای زمزم رسن ور
زرین رسن نمایی چون زمزم آیی از بر.خاقانی.
رسن ور. [ رَ س َ وَ ] ( ص مرکب ) دارای رسن:
ای کعبه جهان گرد ای زمزم رسن ور
زرین رسن نمایی چون زمزم آیی از بر.خاقانی.
دارای رسن
💡 دار حسن گشت یار من بدرازی چون رسن آویخته ز دار حسن ریش
💡 هرکه را مار همه عمر بیک بار گزید دائم او را رسن و پیسه بود مار نمای
💡 می ریخته در ساغر زر، پیر خشن پوش آویخته در رشته گهر، زال رسن ریس
💡 از غفلت وز خوی من آگاه گشتهای بر خوی من فراخ به من دادهای رسن
💡 در بُن چاه جانت را وطن است نور قرآن به سوی او رسن است