لغت نامه دهخدا
دواساز. [ دَ ] ( نف مرکب ) دواسازنده. داروگر. داروساز.صیدلانی. صیدنانی. ( یادداشت مؤلف ). داروگر. کسی که داروها سازد و با هم ترکیب کند. ( از ناظم الاطباء ).
دواساز. [ دَ ] ( نف مرکب ) دواسازنده. داروگر. داروساز.صیدلانی. صیدنانی. ( یادداشت مؤلف ). داروگر. کسی که داروها سازد و با هم ترکیب کند. ( از ناظم الاطباء ).
( صفت ) کسی که دارو میسازد. آنکه دوا تهیه کند برای فروش دوا ساز.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چرا تو درد دلم را دوا نمی سازی نظر به عین عنایت بما نیندازی
💡 به چاره ساز ز بیچارگی توان پیوست امیدهاست به دردی که بی دوا گردد