لغت نامه دهخدا
درود کردن. [ دُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) سلام رساندن. نماز گزاردن. ( ناظم الاطباء ). درود فرستادن. درود رساندن. تهنیت و آفرین کردن:
پذیرفت گستهم و کردش درود
که بادی همیشه تو با کام و رود.فردوسی.- بدرود کردن؛ وداع گفتن. وداع کردن: ملوک روزگار... چون تخت ملک را بدرود کنند... فرزندان ایشان... بر جایهای ایشان نشینند. ( تاریخ بیهقی ). وداع، با یکدیگر بدرود کردن. ( دهار ). و رجوع به درود و بدرود شود.