لغت نامه دهخدا
داع داع. [ ع ِ ع ِ ] ( ع صوت ) کلمه ای است که بدان گوسپندان را خوانند یا زجر کنند. ( منتهی الارب ).
داع داع. [ ع ِ ع ِ ] ( ع صوت ) کلمه ای است که بدان گوسپندان را خوانند یا زجر کنند. ( منتهی الارب ).
کلمه ایست که بدان گوسپندان را خوانند یا زجر کنند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کسب کرده راعی انعام تو در هر مکان نصب کرده داعی انصاف تو در هر طرف
💡 بنابراین، داعی فردی است که مردم را از طریق گفتگو به درک اسلام دعوت میکند، بیشباهت به معادل اسلامی مبلغی که مردم را به ایمان، نماز و شیوه زندگی اسلامی دعوت میکند.
💡 رها نکرد فراق تو در ولایت وصل نه راعی و نه رعیت، نه داعی نه مجیب
💡 رستم چون برای آوردن نوشدارو پا در رکاب شد، سهراب به هوش آمد و رستم را خواست. رستم بازگشت و دوباره گودرز را برای گرفتن نوشدارو به درگاه کاووس فرستاد: «گویند گودرز در این مرتبه نوشدارو را آورد که سهراب داعی حق را لبیک گفته بود».
💡 گر داعی فضلش کند اندیشه دگرگون از لوح جهان محو کند نام فنا را