خیره کردن

لغت نامه دهخدا

خیره کردن. [ رَ / رِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) متحیر کردن. حیران و سرگردان کردن:
بدیدند پرخون تن شاه را
کجا خیره کردی رخ ماه را.فردوسی.صلصل بنوا سخره کند لیلی را
گلبن بگهر خیره کند کسری را.منوچهری.مرد خردمند ترا خیره کرد
زینت نکو پند بخروار خویش.ناصرخسرو.ناگاه شعاعی پیدا شد که چشمها را خیره کردی. ( مجمل التواریخ والقصص ).
سرهوشمندش چنان خیره کرد
که سودا دل روشنش تیره کرد.سعدی ( بوستان ).- خیره کردن چشم؛ امتلاس. اختطاف. تسکیر. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

متحیر کردن حیران و سرگردان کردن

جمله سازی با خیره کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 موتور تک سیلندری داشت که برای خنک کردن آن، آب در اطرافش گردش داشت. این کارخانه، فاقد دستگاه تقویتی بود که برق را به‌طور یکنواخت و یکسان توزیع و تنظیم کند، بنابراین برق اطراف کارخانه، تا حدی قوی بود که با چشم نمی‌شد به آن خیره شد ولی هرچه به فاصلهٔ آن از کارخانه اضافه می‌شد، نور آن نیز ضعیف‌تر می‌شد.

💡 نظر چشم کس ادراک نخواهد کردن حسن رویت که درو خیره شود چشم نظر

ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز