لغت نامه دهخدا
خون جوش زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) جوشیدن خون. || به هیجان آمدن. غضبناک و خشمگین گشتن. || به سر غیرت آمدن.
خون جوش زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) جوشیدن خون. || به هیجان آمدن. غضبناک و خشمگین گشتن. || به سر غیرت آمدن.
جوشیدن خون یا به هیجان آمدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرا بیافت چو یک قطره خون جوشان دل مرا بیافت چو یک تار موی نالان تن
💡 چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا
💡 در دیده از هوای تو ای شاخ ارغوان هر دم هزار قطره ی خون جوش می زند
💡 حملهٔ شیر افکنان کوه درآرد ز جای وز مدد جوی خون جوش برآرد به خار
💡 دودی ز دل برآمد و خون جوش می زند خون می چکد ز عقل و جنون جوش می زند