لغت نامه دهخدا
خلاصی دادن. [ خ ِ / خ َ دَ ] ( مص مرکب ) رهانیدن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
بیا ز محنت جان کندنم خلاصی ده
که دم زدن ز فراق تو مردنی است مرا.نظیری ( از آنندراج ).
خلاصی دادن. [ خ ِ / خ َ دَ ] ( مص مرکب ) رهانیدن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
بیا ز محنت جان کندنم خلاصی ده
که دم زدن ز فراق تو مردنی است مرا.نظیری ( از آنندراج ).
رهانیدن: بیا ز محنت جان کندنم خلاصی ده که دم زدن ز فراق تو مردنی است مرا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نمیبینم ترا، از تو همیبینم من عاصی خلاصی از عذاب این جهان وآن جهان دادن