لغت نامه دهخدا
خش خشت. [ خ ِ خ ِ ] ( اِ صوت ) بمعنی خشت خشت است که صدای ورق کاغذ و جامه و آواز شلوار نوپوشیده باشد و جز آن. ( از برهان قاطع ):
که فرومرد از یکی خش خشت موش.مولوی.
خش خشت. [ خ ِ خ ِ ] ( اِ صوت ) بمعنی خشت خشت است که صدای ورق کاغذ و جامه و آواز شلوار نوپوشیده باشد و جز آن. ( از برهان قاطع ):
که فرومرد از یکی خش خشت موش.مولوی.
بمعنی خشت خشت است که صدای ورق کاغذ و جامه و آواز شلوار نو پوشیده باشد و جز آن.
💡 از دم او ناطق آمد سنگ و خشت ما همه مانند حاصل، او چو کشت
💡 از عمارت خشت غفلت تا لحد چیدهست خلق ای ز خود غافل تو هم خشتی براین ویرانه زن
💡 دره مرادی، روستایی از توابع بخش خشت و کمارج شهرستان کازرون در استان فارس ایران است.
💡 تزئینات باشکوه، از خشت پخته و گچ، با رنگهای روشن رنگآمیزی شدهاند.
💡 عيسى عليه السلام از او جدا گرديد و فرمود: هر سه خشت طلامال تو باشد.
💡 پخته به حکمتی کنم، بادهٔ نارسای را بر سر خم نهاده ام، خشت کلیسیای را