لغت نامه دهخدا
خراس بان. [ خ َ ] ( اِ مرکب ) مالک و خداوند خراس. ( ناظم الاطباء ): همچنانکه گردون کشان و خراس بانان جایگاه گردش چوب گردون را و میل خراس را بروغن چرب کنند تا حرکت آن به نرمی بود. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
خراس بان. [ خ َ ] ( اِ مرکب ) مالک و خداوند خراس. ( ناظم الاطباء ): همچنانکه گردون کشان و خراس بانان جایگاه گردش چوب گردون را و میل خراس را بروغن چرب کنند تا حرکت آن به نرمی بود. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
آسیابان.
مالک و خداوند خراس
💡 هم چنين به مامون در خراسان نامه اى نوشت و او را به بغداد فرا خواند و برادر ديگرش مؤ تمن را از حكومت منطقه ((جزيره )) عزل و به امارت ((قنسرين )) و ((عواصم )) منصوب كرد. وى بان اين گونه رفتارها و كردارها خويش در صدد تضعيف موقعيت برادرانشبرآمد، تا از جانب آنها خطرى براى فرزندش موسى، پديد نيايد.