لغت نامه دهخدا
حلواپزی. [ ح َ پ َ ] ( اِ مرکب ) دکان حلواپزی:
در آن حلواپزی کرد آتش نرم
که حلوا را بسوزدآتش گرم.نظامی.بحلواپزی صد کس آتش کند
بحلوا دهان را یکی خوش کند.نظامی.|| ( حامص مرکب ) شغل و کار حلواپز.
حلواپزی. [ ح َ پ َ ] ( اِ مرکب ) دکان حلواپزی:
در آن حلواپزی کرد آتش نرم
که حلوا را بسوزدآتش گرم.نظامی.بحلواپزی صد کس آتش کند
بحلوا دهان را یکی خوش کند.نظامی.|| ( حامص مرکب ) شغل و کار حلواپز.
۱ - شغل و عمل حلوا پز. ۲ - ( اسم ) دکان حلوا پز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا پزی در دیگ سر سودای سود کی چشی هرگز تو از حلوای عشق