لغت نامه دهخدا
حج گاه. [ ح َ ] ( اِ مرکب ) جای حج گزاردن:
بر گنگ و حجگاهشان تاختند
بر آن آب گنگ اندرانداختند.اسدی ( گرشاسب نامه ).
حج گاه. [ ح َ ] ( اِ مرکب ) جای حج گزاردن:
بر گنگ و حجگاهشان تاختند
بر آن آب گنگ اندرانداختند.اسدی ( گرشاسب نامه ).
جای حج گزاردن
💡 به گاه پویه چو خواهد که در رکاب وی افتد به لب رسد ز دویدن زمانه جانش و لرزد
💡 يوسف زهرا عليه السّلام نيز پس از سپرى كردن دوران جان كاه غيبت، افزون بر شكوهمعنوى هميشگى به شكوه ظاهرى خواهند رسيد. آن گاه جهان و جهانيان در برابر شكوه وجلالش، سر تعظيم فرو خواهند آورد.
💡 اگر در جنبش آید باز خاک او عجب نبود گر این کوه شریعت بود چندین گاه آرامش
💡 به حرمت بوسه باید داد خاک صید گاهی را که صیادش هزاران بسمل از هر ناوکی دارد
💡 طول بدن آن ۲۰ سانتیمتر است. در آبهای کمژرفا تا عمق ۴۰ متری و گاهی در مناطق صخرهای وسنگی زندگی نموده و از میگوها و سختپوستان غذای خود را تهیه میکند.
💡 مصرف داروئی آن بیشتر برای خاصیت آرامبخشی و رفع سوءهاضمه و روانکننده عادت ماهانه، و گاهی برای تسریع سقط جنین بودهاست.