لغت نامه دهخدا
جان در خطر انداختن. [ دَ خ َ طَ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) خود را بمهلکه انداختن. جان خود را در معرض تلف نهادن. دست بکار خطرناک زدن:
روزی گفتم کسی چو من جان
از بهر تو در خطر نینداخت.سعدی.
جان در خطر انداختن. [ دَ خ َ طَ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) خود را بمهلکه انداختن. جان خود را در معرض تلف نهادن. دست بکار خطرناک زدن:
روزی گفتم کسی چو من جان
از بهر تو در خطر نینداخت.سعدی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر دو تو داری و بس نیست نظیر تو کس طوطی جان در قفس شد شکرت را غلام
💡 دل و جان در فنا کل بود گشتند کسی دیدند از آن معبود گشتند
💡 همه جان در شکر دارند از وصل که هر یک گفت ما را نیست ثانی
💡 آن میوهٔ بهشتی کآمد به دستت ای جان در دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی
💡 دل در برم آن نگار سرکش بگداخت جان در تن من چون می بیغش بگداخت