لغت نامه دهخدا
جان خون گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) خون شدن دل. بی قرار شدن:
گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون
گفت جانم از فراقت گشت خون.مولوی.
جان خون گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) خون شدن دل. بی قرار شدن:
گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون
گفت جانم از فراقت گشت خون.مولوی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سر سد جان خونآلود بر نوک سنان گردد کند چشم تو چون تعلیم لعب نیزه مژگان را
💡 دوش این چشمم که دُرّ مکنون می ریخت تا صبحدمی از رگ جان خون می ریخت
💡 یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان
💡 توبه کردم که دگر توبه نخواهم کردن باش گو چون رگ جان خون رزم در گردن
💡 ز هوای سر زلف تو دلم پر سوداست وز خیال رخ تو دیده ی جان خون پیماست
💡 در غم هجر تو ای سرور خوبان جهان در کدامین دل و جان خون جگرهاست که نیست