تب استخوانی
لغت نامه دهخدا
تب استخوانی. [ ت َ ب ِ اُ ت ُ خا ] ( ترکیب وصفی،اِ مرکب ) تب دق. ( بهار عجم ) ( آنندراج ) ( فرهنگ نظام )( ناظم الاطباء ). تب لازم. ( فرهنگ نظام ). در عرف هند آنرا هدجر خوانند. ( بهار عجم ) ( آنندراج ):
تب حاسدان استخوانی شده ست
گل سردمهران خزانی شده ست.نورالدین ظهوری ( از بهار عجم ).رجوع به تب و دیگر ترکیب های آن شود.
فرهنگ فارسی
تب دق. تب لازم. در عرف هند آنرا هدجر خوانند.
جمله سازی با تب استخوانی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر سر کویت ز من خشک استخوانی مانده پیش تیرت یادگار از من نشانی مانده
💡 هومولوگهای اینترفرون گاما در ماهیهای متعلق به فروردهٔ پیوستهاستخوانان، پرندگان و قورباغهها هم وجود دارد. در نتیجه به عنوانِ مثال، ماهیان استخوانی و چهاراندامان نیز احتمالاً ژن کدکنندهٔ اینترفرون گاما را دارا هستند.
💡 گشته تن خالی ز مغز و، در تلاش دولتیم آشنایی با هما در استخوانی میکنیم
💡 زخم بستر، اغلب در بخشهای استخوانی بدن ایجاد میشود زیرا در این قسمتها فشار بیشتری بر پوست وارد میشود و چربی کمتری برای محافظت از این ناحیه وجود دارد.
💡 آنکه مشت استخوانی بود بگذر سوی او تا ببینی ز آتش هجران کفن خاکسترش