بی گند

لغت نامه دهخدا

بیگند. [ ب َ گ َ ]( اِخ ) بیکند. بیگن. رجوع به بیکند شود:
کنون نام کندژ به بیگند گشت
زمانه پر از بند و اورند گشت.فردوسی.به بیگند شد رزمگاهی گزید
که چرخ روان روی هامون ندید.فردوسی.طلایه بیامد که آمد سپاه
به بیگند سازد همی رزمگاه.فردوسی.

جمله سازی با بی گند

💡 گوش پر از پنبه غفلت، چو چشم از خاک حرص کله پر از باد نخوت، چون دماغ از بوی گند