مزدوری

لغت نامه دهخدا

مزدوری.[ م ُ ] ( حامص مرکب ) مزدور بودن. عمل مزدور. حالت مزدور بودن. اجیر بودن. مزدگیری در مقابل انجام کاری: رحمن است که راه مزدوری آسان کند. ( کشف الاسرار ج 1 ص 32 ). || استیجار. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || اجراء. اجرة. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || محنت و زحمت بدنی. || اجرت کار و مواجب. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

۱- مزد گرفتن در مقابل انجام دادن کاری: رحمن است که راه مزدوری آسان کند... ۲- شاگردی استاد صنعتکار.

جمله سازی با مزدوری

💡 چنین است مزدوری نفس دون بریزند خونت، بریزی چو خون

💡 رنج عشقت نکشم بر طمع راحت نفس پادشازاده ملکم نکنم مزدوری

💡 کوهکن شد کامیاب از صحبت شیرین سلیم در محبت هر که کاری کرد، مزدوری گرفت

💡 چند خواهی دل از اسباب تعین برداشت دوش اقبال ازل قابل مزدوری نیست

💡 چه نازی ای توانگر؟ بر خود و بر ضرب دست خود به زور بازوی مزدوریان،ارباب زر گردی؟

💡 در دانه‌کشی مردیم چون مور ز حرص آخر در خاک سیه بردیم هنگامهٔ مزدوری

سیالیت یعنی چه؟
سیالیت یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز