لغت نامه دهخدا
بی شره. [ ش َ رَه ْ ] ( ص مرکب ) ( از:بی + شره ) بی آز و طمع. بدون حرص و آز:
بغرض دوستی مکن که خواص
درس والتین بی شره نکنند.خاقانی.رجوع به شره شود.
بی شره. [ ش َ رَه ْ ] ( ص مرکب ) ( از:بی + شره ) بی آز و طمع. بدون حرص و آز:
بغرض دوستی مکن که خواص
درس والتین بی شره نکنند.خاقانی.رجوع به شره شود.
بی انباز. بی همتا خدای شریک بی همتا
💡 (( عن ابى الحسن الثالث (ع ) قال: من هانت عليه نفسه فلا تامن شره.)) (105)
💡 سرکوه شره، روستایی از توابع بخش سرفاریاب شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه و بویراحمد ایران است.
💡 (عن ابى الحسن الثالث عليه السلام: من هانت عليه نفسه فلا تاءمن شره.)(527)
💡 نی که بیمار حسد را با شره در قحط سال گرش عیسی خوان نهد بر وی نباشد خوشگوار
💡 70 - باب تحريم السفه و كون الانسان ممن يتقى شره
💡 نپذیرد اگر پند دهندش که مده مال نبود شره جود وی از پند شکسته