لغت نامه دهخدا
بو ستدن. [ س ِ ت َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از کسب کردن بو. ( آنندراج ):
خار پهلو کند صحبت گل
گر ز خلق تو بو ستاند باغ.مجد همگر ( از آنندراج ).
بو ستدن. [ س ِ ت َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از کسب کردن بو. ( آنندراج ):
خار پهلو کند صحبت گل
گر ز خلق تو بو ستاند باغ.مجد همگر ( از آنندراج ).
کنایه از کسب کردن بو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گفتند: ما به چه ایستادهایم؟ وقت غنیمت ستدن است.
💡 چیزی که جهان بدم بخواهد ستدن آن به که بدست خود بجانان دهمش