بری شدن

لغت نامه دهخدا

بری شدن. [ ب َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) بیزار شدن. ( ناظم الاطباء ). مبارات:
چه کرده ام بجای تو که نیستم سزای تو
نه از هوای دلبران بری شدم برای تو.خاقانی.مشو تا توانی ز رحمت بری
که رحمت برندت چو زحمت بری.سعدی.وگر ترک خدمت کند لشکری
شود شاه لشکرکش از وی بری.سعدی.- بری شدن از کسی؛ در تداول عوام، از او بیزار شدن. یکباره او را مکروه و منفور دیدن. ( یادداشت دهخدا ). و رجوع به بری شود.
|| دور شدن. برکندن:
گفت خاقانی از خدا برهم
گر ز عشقت بری توانم شد.خاقانی.

فرهنگ فارسی

بیزار شدن مبارات.

جمله سازی با بری شدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کج مرو رو کن بهندستان جان تا جان بری حیف باشد کشته چون پیل از پی استخوان شدن

نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
تالی یعنی چه؟
تالی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز