بدر امدن
مترادفها
بیرون آمدن، پدیدار شدن
متضادها
فرو رفتن، پنهان شدن، داخل شدن
لغت نامه دهخدا
( بدرآمدن ) بدرآمدن. [ ب ِ دَ م َ دَ ] ( مص مرکب ) بیرون آمدن. خارج شدن. ( یادداشت مؤلف ):
سیاوش ببوسید تخت پدر
وز آن تخت برخاست آمد بدر.فردوسی. || نموده شدن. ظاهر شدن:
گر در عیار نقد ترا بر محک زنند
بسیار زر که مس بدر آید بامتحان.سعدی. || دخول. ( یادداشت مؤلف ). به درون آمدن:
دهقان بدرآید وَ فراوان نگردْشان
تیغی بکشد تیز و گلو باز بردْشان.منوچهری ( از یادداشت مؤلف ).- از کاربدرآمدن؛ از عهده آن برآمدن:
مفرمای کاری بدان کارگر
کز آن کار نتواند آمد بدر.( گرشاسب نامه ).
فرهنگ فارسی
( بدر آمدن ) بیرون آمدن خارج شدن.
جمله سازی با بدر امدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با خویش کجا رسی به مقصد، هیهات! از خود بدر آمدن قیامت باشد