بدر امدن
مترادفها
بیرون آمدن، پدیدار شدن
متضادها
فرو رفتن، پنهان شدن، داخل شدن
لغت نامه دهخدا
( بدرآمدن ) بدرآمدن. [ ب ِ دَ م َ دَ ] ( مص مرکب ) بیرون آمدن. خارج شدن. ( یادداشت مؤلف ):
سیاوش ببوسید تخت پدر
وز آن تخت برخاست آمد بدر.فردوسی. || نموده شدن. ظاهر شدن:
گر در عیار نقد ترا بر محک زنند
بسیار زر که مس بدر آید بامتحان.سعدی. || دخول. ( یادداشت مؤلف ). به درون آمدن:
دهقان بدرآید وَ فراوان نگردْشان
تیغی بکشد تیز و گلو باز بردْشان.منوچهری ( از یادداشت مؤلف ).- از کاربدرآمدن؛ از عهده آن برآمدن:
مفرمای کاری بدان کارگر
کز آن کار نتواند آمد بدر.( گرشاسب نامه ).
فرهنگ فارسی
( بدر آمدن ) بیرون آمدن خارج شدن.
جمله سازی با بدر امدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 با خویش کجا رسی به مقصد، هیهات! از خود بدر آمدن قیامت باشد
💡 پس از گذشت چندین سال از آن حادثه تلخ، بالاخره توانست از غم و اندوه خود بدر آمده و دوباره به زندگی عادی و اجتماعی بازگردد.
💡 ماه نو به آرامی از پشت ابرها بدر آمد و نور ملایمی را بر سطح دریاهای تاریک و آرام در شبهای ماه خاموش میتاباند.
💡 حقیقت تلخی که مدتها پنهان مانده بود، سرانجام از میان لایههای دروغ بدر آمد و همه افراد حاضر در آن جلسه از واقعیت مطلع شدند.