بد دوخت

لغت نامه دهخدا

بددوخت. [ ب َ ] ( ص مرکب ) که بد دوخته شده باشد: جامه بددوخت. ( از یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

که بد دوخته شده باشد جامه به دوخت.

جمله سازی با بد دوخت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چنین که چشم به روی تو دوخت پنداری که عکس آینه پیش رخ تو عاشق شد

💡 از چه (عشقی) را لب آزاد گفتن، دوختی وین قدر سر مگو: در خاطرش، اندوختی

💡 یکی از غلامان که بی تاب شده بود، ونتوانست خود داری کند و چشم خود را بسوی دیگر دوخت.

💡 یکی برید و یکی دوخت دیگری پوشید یکی نمود یکی ساخت آن دگر پیراست

💡 از نیش هجرش متصل کو رشته جانم گسل چون دوخت نتوان چاک دل زان سوزن و زین تارها

💡 كنجكاوى بحيرا از لحظه ى ورود محمد تا پايان صرف غذا ادامه داشت،به طورى كه يك لحظه هم از وى چشم نمى دوخت، و روى از سمتى كه او بود بر نتافت.