لغت نامه دهخدا
بدخوارگی. [ ب َ خوا / خا رَ / رِ ] ( حامص مرکب ) تنگدستی در معاش. ( ناظم الاطباء ). بدخوراکی. غذای بد خوردن: تعییل؛ بدخوارگی. ( منتهی الارب ).
بدخوارگی. [ ب َ خوا / خا رَ / رِ ] ( حامص مرکب ) تنگدستی در معاش. ( ناظم الاطباء ). بدخوراکی. غذای بد خوردن: تعییل؛ بدخوارگی. ( منتهی الارب ).
تنگدستی در معاش بد خوراکی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر سوزم به می خوردن عجب نیست سمندر هم از آتش خوارگی سوخت
💡 تا نسوزد خویش را یک بارگی کی تواند رست از غم خوارگی
💡 می خوارگی و مستی زان روی پیشه کردم تا رو دهد به یارم در حرف بی حجابی
💡 روزنامه حبل المتین ماجرا را اینگونه گزارش میدهد: «چند سال است در صفحات خراسان ملخ بروز کرده و هر سالی به یک طرف هجوم نموده، زراعات را ضایع و تلف میکنند… در سال گذشته ملخ خوارگی در قوچان و اطرافش چنان شدت یافت که علاوه بر زراعت گندم و جو، تمام برگهای درختان باغات و علف بیابان را نیز خورده بودند.
💡 بیوفایی تو ای یار درست اینجا شد که حریصی به جگر خوارگی و دلشکنی