لغت نامه دهخدا
بدحواسی. [ ح َ ] ( حامص مرکب ) بی هوشی. بی حسی. آشفتگی و جنون. ( ناظم الاطباء ).
بدحواسی. [ ح َ ] ( حامص مرکب ) بی هوشی. بی حسی. آشفتگی و جنون. ( ناظم الاطباء ).
بی هوشی بی حسی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اصداف حواسی که به شب ماند ز در دور دانند که در هست ز دریای عطایی
💡 تپه چشمه حواسی در شهرستان خرمآباد، بخش دوره چگنی، دهستان کشکان، ۱ کیلومتری غرب روستای خاطره واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۲ اسفند ۱۳۸۵ با شمارهٔ ثبت ۱۸۱۸۰ بهعنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
💡 اگر مدافعان برهان، آنچنان ارزش بشر را پایین می آورند و وی را برای شناخت، تنها محتاج حس میدانند، باید او را در شمار حیوانات قرار دهند؛ این درحالی است که اگر حس به تنهایی برای شناخت کافی بود حیواناتی که دارای دستگاه حواسی شبیه به دستگاه حواسی انسان هستند، باید میتوانستند به علوم و حرفه های انسانی دست یابند.