ایینه دان

مترادف‌ها

آینه‌ساز، آینه‌فروش، آینه‌شناس

لغت نامه دهخدا

( آیینه دان ) آیینه دان. [ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) قاب آینه. آینه نیام:
دل را ز سینه در نظر دلستان برآر
آیینه پیش یوسف از آیینه دان برآر.صائب.

فرهنگ فارسی

( آیینه دان ) ( اسم ) قاب آیینه آینه نیام.

جمله سازی با ایینه دان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 هرکه از تن پروری ز آیینه دل غافل است پاس می دارد ز گرد آیینه دان را بیشتر

💡 دل چو مه سازد ببالیدن شکست خود درست گر کند آیینه مهرویش آیینه دان

💡 از می روشن صفای جام می گردد حجاب ورنه هر آیینه رو، آیینه دان دیگرست

💡 ز پاس خود غبار خاطرم، آسوده دل دارد من آن آیینه ام کز رنگ خود آیینه دان دارم

💡 نمی گویم بپرداز، آنقدر فرصت کجا داری برآر آیینه دل یک ره از آیینه دان آخر

💡 صائب به محفلی که در او نیست روی دل آیینه را میار ز آیینه دان برون

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران