ازردگی

لغت نامه دهخدا

( آزردگی ) آزردگی. [ زَ دَ / دِ ] ( حامص ) صدمه. جراحت. خستگی. || رنجگی.رنجیدگی. دلتنگی. دلخوری. || خشم. غضب.

فرهنگ معین

( آزردگی ) (زَ یا زُ دِ )(حامص. )رنجش، رنجیدگی.

فرهنگ عمید

( آزردگی ) ۱. رنجیدگی، دلتنگی، رنجش.
۲. (اسم ) [قدیمی] زخم.

فرهنگ فارسی

( آزردگی ) ۱ - رنجش رنجیدگی. ۲ - خشم غضب. ۳ - صدمه جراحت.
صدمه جراحت

جمله سازی با ازردگی

💡 من و آزردگی از عشق و عشق چون تویی حاشا گرت باور نمی‌داری به دست امتحانم ده

💡 ۴. عدم اعتماد و آزردگی سپاهیان نسبت به عمرو: رفتار عمرو، مال‌دوستی و سخت‌گیری او در بخشش و پرداخت مواجب، استخدام جاسوس و عدم مشورت با بزرگان، به‌ویژه در امور نظامی، موجب نارضایتی بسیاری از عمرو شد.

💡 بررسی توانایی بیمار برای کنارآمدن با میزان آزردگی احتمالی که ممکن است در جریان پردازش اطلاعات ناکارامد ایجاد شود.

💡 زخم پیکان تو برد از دل من رنج فراق ای خوش آن نیش که آزردگی از ریش کشد

💡 ز دوران آنقدر ای سیدا آزردگی دارم نمک را می شمارد مرهم کافور داغ من

💡 بهرام گفت، اما من بر سر آنم که روزی مناسب تو را بیاویزم. سخن دراز شد و و بهرام به خسرو ناسزا گفته و با نهایت دل آزردگی از هم جدا شدند.

گولاخ یعنی چه؟
گولاخ یعنی چه؟
بلاوجه یعنی چه؟
بلاوجه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز