لغت نامه دهخدا
( آب خون ) آب خون. ( اِ مرکب ) آبخست است که جزیره میان دریا باشد. ( برهان ). شاهدی برای این کلمه پیدا نشد، ممکن است مصحف آبخو یا آبخوست باشد. || خونابه.
( آب خون ) آب خون. ( اِ مرکب ) آبخست است که جزیره میان دریا باشد. ( برهان ). شاهدی برای این کلمه پیدا نشد، ممکن است مصحف آبخو یا آبخوست باشد. || خونابه.
( آب خون ) خونابه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شکیبا شد و با دل دردناک فرو ریخت آن آب خونین به خاک
💡 چنان تیرباران بد از هر دو روی که چون آب خون اندر آمد به جوی
💡 بر جای باده سرکه غم میدهی مده در جوی آب خون چه روان میکنی مکن
💡 بپیچید از تاب تیمار و درد به چشم آب خونین به لب باد سرد
💡 نانت جگرست و آب خون خوارگیست اینست علاج تو که یکبارگی است
💡 چو دانست کز مرگ نتوان گریخت بسی آب خونین ز دیده بریخت