اب خون

لغت نامه دهخدا

( آب خون ) آب خون. ( اِ مرکب ) آبخست است که جزیره میان دریا باشد. ( برهان ). شاهدی برای این کلمه پیدا نشد، ممکن است مصحف آبخو یا آبخوست باشد. || خونابه.

فرهنگ فارسی

( آب خون ) خونابه

جمله سازی با اب خون

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 شکیبا شد و با دل دردناک فرو ریخت آن آب خونین به خاک

💡 چنان تیرباران بد از هر دو روی که چون آب خون اندر آمد به جوی

💡 بر جای باده سرکه غم می‌دهی مده در جوی آب خون چه روان می‌کنی مکن

💡 بپیچید از تاب تیمار و درد به چشم آب خونین به لب باد سرد

💡 نانت جگرست و آب خون خوارگیست اینست علاج تو که یکبارگی است

💡 چو دانست کز مرگ نتوان گریخت بسی آب خونین ز دیده بریخت

💡 پس از وقوع حادثه تلخ در میدان جنگ، شاهد جاری شدن آب خون در میان میدان‌ها بودیم که صحنه‌ای بسیار تکان‌دهنده و غم‌انگیز برای همه تماشاگران بود.

💡 در داستان‌های حماسی و تاریخی، گاهی از اصطلاح آب خون برای توصیف شدت درگیری‌ها و جریانی از خون که مانند آب جاری شده است، استفاده می‌شود.

💡 شاعر با استفاده از استعاره آب خون، میزان سختی و رنجی را که ملت‌ها برای رسیدن به آزادی و استقلال خود متحمل شده‌اند، به زیبایی به تصویر می‌کشد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران