فیلوار

لغت نامه دهخدا

فیلوار. [ فیل ْ ] ( ص مرکب ) پیلوار. ( فرهنگ فارسی معین ). مانند فیل. به کردار پیل:
چون بوم بام چشم به ابرو برد به خشم
وز کینه گشته پرّه بینیش فیلوار.سوزنی.
فیلوار. [فیل ْ ] ( اِ مرکب ) پیلوار. ( فرهنگ فارسی معین ). پیلبار. فیلبار. باری که فیل آن را حمل کند:
عنصری از خسرو غازی شه زابل به شعر
فیلوار زر گرفت و دیبه و اسب و ستام.سوزنی.- فیلوارافکن. رجوع به این کلمه شود.

فرهنگ عمید

= پیلوار

جمله سازی با فیلوار

💡 به نقل از مافروخی، یکی از اصفهانیان معروف به «ابومُضِر دومی»، بر دو فیلوار که ابتدای بازار رنگ‌رزان بوده، یک طاق و دو منار بنا کرد و دری قرار داد که خرج آن مجموعاً هزار دینار می‌شد. پس از این آتش‌سوزی، در ضلع شمالی و جنوبی فضای وسیع و گنبدداری باقی ماند و در ضلع‌های شرقی و غربی هم تنها ویرانه‌ای به چشم می‌خورد.

فراخوانی یعنی چه؟
فراخوانی یعنی چه؟
سعادت یعنی چه؟
سعادت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز