غذو

لغت نامه دهخدا

غذو. [ غ َذْوْ ] ( ع مص ) خورش دادن: غذاه غذواً.( منتهی الارب ) ( آنندراج ). غذاه بالغذاء؛ اعطاه ایاه،یقال: «غذی بلبان الکرم، و النار تغذی بالحطب ». ( اقرب الموارد ). || مؤثر شدن و نافع بودن و کفایت کردن: غذا الطعام الصَبی َّ؛ نجع فیه و کفاه. ( اقرب الموارد ). || منقطع گردیدن بول: غذا البول. || بریدن شتر کمیز را: غذاه وبه. ( منتهی الارب ). غذا الجمل بولَه و غذا ببوله؛ قطع. و غذا بول الجمل؛ انقطع، لازم و متعدی است. ( اقرب الموارد ). || روان گردیدن آب: غذا الماء. ( منتهی الارب ). غذا الشی ٔ؛ سال. ( اقرب الموارد ). دویدن آب. ( تاج المصادر بیهقی ). || شتافتن. شتاب نمودن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( تاج المصادر بیهقی ). || روان شدن خون رگ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).دویدن خون. ( تاج المصادر بیهقی ). || پرورش کردن، یقال: غذوت الصبی باللبن؛ ای ربیته. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). بپرورانیدن. ( تاج المصادر بیهقی ). پروردن. || کاشتن گیاهی. ( دزی ج 2 ص 203 ).

فرهنگ فارسی

خورش دادن موثر شدن و نافع بودن و کفایت کردن پرورش کردن

جمله سازی با غذو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 (... يا محمد هذه أ نبتها من هذا المكان الا رفع لا غذو منها بنات المؤمنين من أ متك و بنيهم فقل لا باء البنات لا تضيقن صدوركم على فاقتهن فإ نى كما خلقتهن أ رزقهن ).

کلمه یعنی چه؟
کلمه یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز