سرفوج

لغت نامه دهخدا

سرفوج. [ س َ ف َ / فُو ] ( اِ مرکب ) مهتر و رئیس. ( آنندراج ). رئیس فوج. فرمانده فوج:
این ناخلف بد این همه نامردی و لجاج
گشته بهادر و شده سرفوج و نامدار.ارادتخان واضح ( از آنندراج ).

جمله سازی با سرفوج

💡 محدوده ای از روستای پازمین به جنگ دشت یعنی محل جنگ مشهور است و با توجه به مستندات تاریخ نگاران به نام روزی جنگ بین بیژن رئیس لفوری و سرفوج طبرستان ولشکرش در این مکان اتفاق افتاده که نام جنگِ دشت یعنی زمینی که دران جنگ اتفاق افتاده ماندگار شده است