سربزرگی

لغت نامه دهخدا

سربزرگی. [ س َ ب ُ زُ ] ( حامص مرکب ) صفت سربزرگ. حالت و چگونگی سربزرگ. بزرگی سر:
کس از سربزرگی نباشد بچیز
کدو سربزرگ است و بی مغز نیز.سعدی. || از حد خود تجاوز کردن. ادب نگاه نداشتن. خودخواهی:
شبانی پیشه کن بگذار گرگی
مکن با سربزرگان سربزرگی.نظامی.سگ را چو دهی سلیح گرگی
شیریش کنی به سربزرگی.نظامی.رجوع به بزرگ شود. || مجازاً، مقام و افتخار:
سرش را به افسر گرامی کند
بدین سربزرگیش نامی کند.نظامی.بزرگان بدو تهنیت ساختند
بدین سربزرگی سر افراختند.نظامی.رجوع به سربزرگ شود.

جمله سازی با سربزرگی

💡 مارهای سربزرگ (نام علمی: Dipsas) نام یک سرده از زیرخانواده سربزرگیان است.

دبیرستان یعنی چه؟
دبیرستان یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز