رخنده
مترادفها
خندان
متضادها
عبوس، گریان
لغت نامه دهخدا
رخنده. [ رَ خ َ دَ / دِ ] ( نف ) اسم فاعل از رخیدن به معنی تند نفس کشیدن. ( یادداشت مؤلف ): رجل انوح؛ مرد بسیار رخنده و بخیل که چون از او چیزی خواهند تنحنح کند. ( منتهی الارب ). و رجوع به رخیدن شود.
فرهنگ فارسی
اسم فاعل از رخیدن بمعنی تند نفس کشیدن.
جمله سازی با رخنده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بنشن تکدانهای میوه مغزدار- گردو و فندق، راش، بلوط رخنده بر- هویج نیام خورجینی گوشک