دلجه
مترادفها
چشمه، جویبار، جوی
لغت نامه دهخدا
( دلجة ) دلجة. [ دَ ج َ / دُ ج َ ] ( ع اِ ) شب روی آخر شب. اسم است اِدلاج را. ( ازمنتهی الارب ). حرکت از آخر شب، و یا حرکت در تمام شب. ( از اقرب الموارد ). رجوع به اِدلاج شود. || دلجة الضبع؛ نصف شب و نیمه شب. ( ناظم الاطباء ).
دلجة. [ دَ ج َ ] ( اِخ ) قریه ای است واقع در صعید مصر در غرب نیل که در کوه و بعید از ساحل است. ( از معجم البلدان ). و منسوب بدان دلجی شود.
فرهنگ فارسی
قریه ایست واقع در صعید مصر در غرب نیل که در کوه و بعید از ساحل است.
جمله سازی با دلجه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او دو سپاه تجهیز نمود: یکی را به فرماندهی حبیش بن دلجه (از فرماندهان معاویه در صفین و از فرماندهان یزید در واقعه حره) به حجاز فرستاد و دیگری را به فرماندهی عبیدالله بن زیاد به جنگ زفر بن حارث به قرقسیا اعزام کرد تا پس از فراغت از کار جزیره، برای غلبه بر عراق، عازم آنجا شوند.
💡 ممکن است لشکریان مروان خود نیز به فرماندهی حبیش بن دلجه به حجاز حمله کرده باشند اما توسط زبیریان از ربذه به شرق مدینه عقبنشینی کرده باشند.