خوش داشتن
مترادفها
دوست داشتن، پسندیدن
متضادها
ناپسندیدن، بیزار بودن، متنفر بودن
لغت نامه دهخدا
خوش داشتن. [ خوَش ْ / خُش ْ ت َ ] ( مص مرکب ) نکو داشتن. خوب داشتن:
به لطف خویش خدایاروان او خوش دار
بدان حیات بکن زین حیات خرسندش.سعدی.پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی میا خوشم بی تو.سعدی.خوش است این پسر وقتش از روزگار
الهی همه وقت او خوش بدار.سعدی.- دل خوش داشتن با کسی؛ دل یکی کردن: ولیکن ترا با خود شریک کردم در ملک باید که مرا یار باشی و دل با من خوش داری که هیچ بدگوی میان ما راه نیابد. ( تاریخ بخارای نرشخی ).
جمله سازی با خوش داشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 انسان نبايد از حال خوش داشتن و يا به بعضى آرزوهاى نفسانى رسيده، مغرور شود كهگاهى اينها خود مصيبت مى شود.