لغت نامه دهخدا
بشاب. [ب َ ] ( اِخ ) باشو. ده جزء دهستان کیوان بخش خداآفرین شهرستان تبریز. سکنه آن 370 تن و آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. و رجوع به باشو شود. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).
بشاب. [ب َ ] ( اِخ ) باشو. ده جزء دهستان کیوان بخش خداآفرین شهرستان تبریز. سکنه آن 370 تن و آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. و رجوع به باشو شود. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).
بشاب یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان مولان بخش مرکزی شهرستان کلیبر واقع شده است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قال الباقر عليه السلام: لو اتيت بشاب من شباب الشيعه لا يتفّقه لادبتّه. ولو اتيت بشاب من شباب الشيعه لا يتفّقه لاوجعته. بحار / 1 / 214
💡 (قال الباقر عليه السلام: لو اتيت بشاب من شباب الشيعة لا يتفقه فى الدينلاءوجعته.(406) )