مغلظه

لغت نامه دهخدا

( مغلظة ) مغلظة. [ م ُ غ َل ْ ل َظَ ] ( ع ص ) یمین مغلظة؛ سوگند استوار و مؤکد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به مغلظه شود. || دیة مغلظة؛ دیه سخت و گران. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). دیه سخت و سنگین که در شبه عمد واجب گردد، و هی ثلاثون حقة و ثلاثون جذعة و اربعون الثنیة الی بازل عامها کلها خلفة. ( از محیط المحیط ).
مغلظه. [ م ُ غ َل ْ ل َ ظَ / ظِ ] ( از ع، ص ) مغلظة. استوارگردیده. ( غیاث ). استوار. شدید. سخت. گران. سنگین: ایمان مغلظه؛ سوگندان گران. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): خواجه گفت: ناچار چون وکیل در محتشمی است و اجری و مشاهره و صلت دارد و سوگندان مغلظه خورده او را چاره نبوده است. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 318 ). افشین دوش دست من بگرفته است و عهد کرده ام به سوگندان مغلظه که او را از دست افشین نستانم. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 174 ). || ( اِ ) سوگند استوار و مؤکد. ( از ناظم الاطباء ): و عذر آنکه به نفس خویش بدان خدمت قیام نتوانستم نمود که در سابقه، مغلظه ای که کفارت آن ممکن نیست بر زبان رفته که کسی را استقبال نکنم. ( جهانگشای جوینی ). سلسله وداد منتظم بود و از جانبین حقوق قدیم مؤکد، چگونه خیانت روا باشد فکیف که به تجدید عهد می رفته است و مغلظه خورده شود. ( تاریخ غازان ص 171 ). || ( ص ) سطبر و درشت. ( غیاث ).

فرهنگ عمید

غلیظ، سخت، محکم.

فرهنگ فارسی

( اسم. صفت ). مونث مغلظ [ قسمهای مغلظه ] جمع: مغلظات.
استوار گردیده استوار

جمله سازی با مغلظه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پس چون آن كنيز نظر كرد در آن نامه، سخت بگريست و گفت به عمرو بن يزيد كه:(مرا به صاحب اين نامه بفروش !) و قسم هاى مغلظه كه به اضطرار آورنده بود، خوردكه اگر اِبا كند از فروختن او به صاحب مكتوب، خود را بكشم.