قوائم
مترادفها
ستونها، ارکان، پایهها
لغت نامه دهخدا
قوائم. [ ق َ ءِ ]( ع اِ ) ج ِ قائمة. ( منتهی الارب ). بمعنی یکی از چهار دست و پای ستور و دست و پای آدمی و پایهای آن چیز که قیام آن بدان است. ( آنندراج ). رجوع به قائمة شود.
قوائم. [ ق َ ءِ ] ( اِخ ) چند کوه است مر هذیل را. ( منتهی الارب ). از ابی بکربن کلاب است و از آنجمله است کوه قرن النعم. ابوقلابه هذلی درباره آن اشعاری دارد. رجوع به معجم البلدان شود.
فرهنگ فارسی
چند کوه است مر هذیل را از ابی بکر بن کلاب است و از آنجمله است کوه قرن النعم.
جمله سازی با قوائم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون چرخ همه قوائم او عالی و قوی و استوار است
💡 از بیت قوام گشته قائم بر لوح فلک تو را قوائم
💡 گمان بری به دل نعل بر قوائم او به ساحری که فولاد بسته آهنگر
💡 به حجره و شتر ارکان دین چو قایم نیست قوائم شتر و رخت حجره را بشکن