قشیب

لغت نامه دهخدا

قشیب. [ ق َ ] ( ع ص ) نو. ( منتهی الارب ). جدید. ( اقرب الموارد ):
باران مشکبوی ببارید نوبه نو
وز برف برکشید یکی حله قشیب.رودکی.|| کهنه. از اضداد است. || سفید. || پاکیزه. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). هیچیک از این لغات شنیده نشده که به کار رود. ج، قُشُب، قُشْب. ( اقرب الموارد ). || سیف قشیب؛ شمشیرنو زنگ زدوده. || شمشیر زنگ ناک. از اضداد است. || نسر قشیب؛ کرکس به پاره گوشت زهرآلوده طعمه اش سازند جهت پر آن. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || دراز. ( مهذب الاسماء ).
قشیب. [ ق َ ] ( اِخ ) قصری است عجیب در یمن که شرحبیل بن یحصب آن را ساخت. علقمةبن مرثد در شعر خود از آن یاد کرده است. ( از معجم البلدان ). کوشکی است به یمن. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

قصری است عجیب در یمن که شرحبیل بن یحصب آنرا ساخت. علقمه بن مرثد در شعر خود از آن یاد کرده است.

جمله سازی با قشیب

💡 باران مشک‌بوی ببارید نو به نو وز برگ برکشید یکی حُلهٔ قشیب

میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
آویزون یعنی چه؟
آویزون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز